CRI Online
 

دنیای عجیب نوشت افزارها

GMT+08:00 || 2013-01-10 17:51:17        cri
نمی دانم چه رازی در میان نوشت افزارها وجود دارد که هر گاهی که از میان آن ها می گذری تو را بی اراده به سوی خود می کشد؛ هر گاه هم قصد کنی بی خیال از میان آن ها بگذری باز هم پای اراده ات سست می شود و می روی لابلای مدادها و خودکارها و دفترها و مداد تراش ها و خط کش ها و نقاله ها و گونیاها و پرگارهایی که یک عمر کودکی و نوجوانی ات را با آن ها گذرانده ای...
یکی از همین روزها که قصد داشتم بی خیال از میان نوشت افزارهای فروشگاه مقصدم بگذرم چشمم به مدادپاک کن های چوبی افتاد که مدت ها بود در پی عطر چوب آن که تمام خاطرات کودکی ام را زنده می کند، همه فروشگاه های پکن را زیر پا گذاشته بودم، بدون اراده در مقابل مدادها ایستادم و بسته ای شش تایی از آن را برداشتم، ماجرای خریدم به یک بسته شش تایی مداد اما پایان نیافت، یک خودکار خوش رنگ که در عین حال نرم بنویسد هم هدف دیگرم بود، کمی آن طرف تر هم به دنبال مداد تراشی بودم که مدادهایم را خوب بتراشد؛ در بین مدادتراش های رنگارنگ فروشگاه که می گشتم ناخودآگاه به دوران مدرسه ام بازگشتم، داخل جامدادی آهن ربایی صورتی رنگم در کنار دو مداد مشکی و یک مداد قرمز همیشه جای خالی یک تراش پلاستیکی رنگی به وضوح دیده می شد؛ جای خالی تراش در جامدادی من از همان اولین سال دبستان دیده می شد؛ پیش از آن که مدرسه رفتن را آغاز کنم پدرم یک تراش رومیزی آبی رنگ برای من و خواهرم خریده بود که از انصاف هم نگذریم کارکردی بسیار بهتر از تراش های پلاستیکی دستی داشت.
تراش رومیزی آبی رنگ هر روز پیش از رفتن به مدرسه مدادهای چوبی من و خواهرم را با دست مادر می تراشید و با مدادهای نوک تیز به دبستان می رفتیم؛ مادرم در تدبیر این که اگر نوک مدادمان شکست بی مداد نمانیم، دست کم یک مداد دیگر هم داخل جامدادی مان می گذاشت و ما را رهسپار مدرسه می کرد.
با وجود مدادهای نوک تیزی که در جامدادی ام بود، من اما همیشه دل می سپردم به صدای تراشیده شدن مداد همکلاسی هایم که برای من دست کمی از آواز بلبل باغ نزدیک خانه مان نداشت؛ احساس خوب تراشیده شدن مداد در دست هایم و به ویژه پس از آن، یعنی بوی چوبی که تراشیدن مداد به دست هایم می داد، رویایی بود که هر از گاهی با فشار بیش از اندازه به مدادم و شکستن عمدی نوک آن و با قرض گرفتن مداد تراش دوست هم نیمکتی ام آن را به واقعیت تبدیل می کردم.
دستم که آغشته به عطر ملایم چوب مدادم می شد در نیمکت می نشستم و انتهای مداد را لای دندان هایم آرام آرام فشار می دادم تا در کنار عطر خوش چوب از دست هایم طعم چوب را هم بچشم؛ غرق در رویا و عطر خوش چوب ناگهان با ضربه خط کش معلم بر روی نیمکتی که در آن نشسته ام از رویا بیرون می پریدم...
این روزها مدادهای چوبی و تراش فلزی مشکی رنگم را که در دست می گیرم سعی می کنم به همان احساس کودکانه ام بازگردم؛ اگرچه خیلی از تصویرها را چنان نزدیک خود حس می کنم که دست کمی از واقعیت ندارد اما واقعیت این است که روزهای رفته دیگر بازنمی گردد، تراش آبی رنگ رو میزی اگرچه هنوز هم در خانه مان هست اما دیگر کسی نیست که نوک مدادهایم را برایم بتراشد و در جامدادی آهن ربایی صورتی رنگم بگذارد تا با خیال آسوده و هر از گاهی با هراس از کامل انجام ندادن تکلیف ها، راهی مدرسه شوم؛ احساس در پرواز بودن کودکی این روزها برایم تبدیل به دست نیافتنی ترین رویا شده است.
اخبار مرتبط
پیام شما
تازه ترین برنامه ها
ببینید بشنوید