<%@ Language=JavaScript %> China Radio International
党的十七大گردآوری آرزوهای نیک برای ارسال با فضاپیمای شن جوی 7تمایل به همکاری با رسانه ها و نهادهای کشورهای مختلف
China Radio International
اخبار چين
اخبار جهان
اخبار سياسی  
اخبار اقتصادی  
اخبار فرهنگی  
اخبار علمی و فنی  
اخبار ورزشی  
اخبار ديگر  

ورزش

فرهنگ چین

اقلیتهای ملی

رنگین کمان

جامعه و زندگی

علوم و فنون
GMT+08:00 || 2005-12-09 16:45:05
دوران بازنشستگی پیرمرد

cri
دوران بازنشستگی پیرمرد

پیرمرد پس از بازنشستگی به زادگاهش بازگشت. خانه ای خرید و قصد داشت در شهرستان کوچک و زیبا دوران سالخوردگی را در خوشبختی و سعادت گذرانده و کتاب خاطرات بنویسد.

در ابتدا، همه چیز مطلوب بود. محیط آرام شهرستان برای روحیه پیرمرد و نوشتن کتاب بسیار مفید بود. اما روزی، سه پسرک شیطان نزدیک خانه وی آمده و مشغول بازی فوتبال شدند. آنها از خوشحالی با صدای بلند فریاد می کشیدند.

پیرمرد نمی نوانست این سر و صدا را تحمل کند و بیرون رفت. با لبخندی به پسرها گفت: ستاره های آینده ، چقدر خوب بازی می کنید. از نمایش شما لذت می برم. اگر هر روز اینجا بیایید و برای من فوتبال بازی کنید، به هر نفر شما یک دلار می دهم.

پسرها از شنیدن این خبر بسیار خوشحال هستند و با تمام نیرو هنر خود را برای پیرمرد به نمایش گذارند.

سه روز بعد، پیرمرد با نگرانی به پسرها گفت: بچه ها،بدلایل مشکلات مالی،از فردا برای هر نفر فقط 50 سنت می دهم.

جوانان ناراحت شدند ، اما حرف پیرمرد را قبول کردند.

یک هفته بعد،پیرمرد دوباره پسرها را صدا کرد و گفت: در روزهای اخیر، حقوق بازنشستگی را دریافت نکرده ام و بدین سبب از فردا به هر نفر بیست سنت می دهم.

" بیست سنت؟" پسرها عصبانی شدند و گفتند: ما برای بیست سنت وقت خود را به هدر نمی دهیم و دیگر به بازی فوتبال ادامه ندادند.

پیرمرد خندید و دوباره از روزهای آرام خود لذت برد .

يادبودي بر روي سنگ ؛ اثري ماندگار

علی نویسنده اي مشهور است. او روزی با دوستش " جیبو" و " ماسی" به مسافرت رفت. وقتی آنها به لبه پرتگاهي در كناره يك کوه رسیدند، ناگهان ماسی سر خورد و نزدیک بود به داخل پرتگاه بیفتاد. در همين هنگام جیبو با تمام نیرو دست ماسی را گرفت و او را از مرگ نجات داد. ماسی بسیار از جیبو تشکر کرد و با کارد روی سنگ كنده كاري كرد و نوشت كه در چنين روزي ، جیبو جان ماسی را نجات داد.

سه نفر به سفر خود ادامه دادند تا اينكه به كنار دریا رسیدند. همان وقت جیبو با ماسی بخاطر يك موضوع کوچک درگير شد و جیبو از روي خشم سيلي به صورت ماسی زد. ماسی با چوب روي شن هاي ساحل دریا نوشت: در چنين روزي ، جیبو به گوش ماسی سیلی نواخت .

علی با دیدن این جمله بسیار تعجب کرد و پس از پایان مسافرت از ماسی پرسید چرا يك بار نوشته ات را بر روي سنگ و بار ديگر بر روي شن هاي ساحل نوشتي ؟

ماسی جواب داد:من برای همیشه از جیبو براي نجات جانم متشكرم . اثري كه روي سنگ كنده كاري كردم ماندگار است اما نوشته روي شنزار همانند سیلی كه او به صورت من زد خيلي زود پاك و فراموش مي شود .